تبلیغات
زندگی در جوانی - اشعار

زندگی در جوانی
 
خودبزرگ بینی افت پیشرفت انسان است.
غلط کردم غلط از وحشی بافقی

تکیه کردم بر وفای او، غلط کردم، غلط

باختم جان در هوای او، غلط کردم، غلط

 

عمر کردم صرف او، فعلی عبث کردم، عبث

ساختم جان را فدای او، غلط کردم، غلط

 

دل به داغش مبتلا کردم، خطا کردم، خطا

سوختم خود را برای او، غلط کردم، غلط

 

اینکه دل بستم به مهر عارضش، بد بود، بد

جان که دادم در هوای او، غلط کردم، غلط

 

همچو وحشی رفت جانم در هوایش، حیف، حیف

خو گرفتم با جفای او، غلط کردم، غلط

,وحشی بافقی


کو به کو از مولانا

دوش چه خورده ای دلا راست بگو نهان مکن 
چون خمشان بی گنه روی بر آسمان مکن 

باده خاص خورده ای نقل خلاص خورده ای
بوی شراب می زند خربزه در دهان مکن

دوش شراب ریختی وز بر ما گریختی
 بار دگر گرفتمت بار دگر چنان مکن

کار دلم به جان رسد کارد به استخوان رسد 
ناله کنم بگویدم دم مزن و بیان مکن

ای دل پاره پاره ام دیدن اوست چاره ام 
اوست پناه و پشت من تکیه بر این جهان مکن

هین کژ و راست می روی، باز چه خورده ای؟ بگو

مست و خراب می روی، خانه به خانه کو به کو

عمر تو رفت در سفر، با بد و نیک و خیر و شر

همچو زنان خیره سر حجره به حجره، شو به شو

با که حریف بوده ای؟ بوسه ز که ربوده ای؟

زلف کرا گشوده ای؟ حلقه به حلقه مو به مو

کار دلم به جان رسد کارد به استخوان رسد 
 ناله کنم بگویدم دم مزن و بیان مکن

ای دل پاره پاره ام دیدن اوست چاره ام 
 اوست پناه و پشت من تکیه بر این جهان مکن

مولانا


رمیدیم از وحشی بافقی

از سر کـوی تو با دیـــده تر خواهم رفت
چهـره آلـوده به خوناب جگـر خواهـم رفـت

ما چون ز دری پای کشیدیم کشیدیم

امید ز هر کس که بریدیم ، بریدیم

دل نیست کبوتر که چو برخاست نشیند

از گوشهٔ بامی که پریدیم ، پریدیم

رم دادن صید خود از آغاز غلط بود

حالا که رماندی و رمیدیم ، رمیدیم

وحشی بافقی



نگار از بابا طاهر

نگار تازه خیز من کجایی آی کجایی
به چشمان سرمه ریز من کجایی آی کجایی
نفس بر سینه ی عاشق رسیده آی رسیده
دم مردن عزیز من کجایی آی کجایی

بمیرم تا تو چشم تر نبینی 

شراره آه پرآذر نبینی 

چنان از آتش عشقت بسوزم 

که از من رنگ خاکستر نبینی 

به والله که جانانم تویی تو 
بسلطان عرب  آی جانم تویی تو

تو دوری از برم دل در برم نیست

هوای دیگری جز تو در سرم نیست

نگار تازه خیز من کجایی آی کجایی
به چشمان سرمه ریز من کجایی آی کجایی
نفس بر سینه ی عاشق رسیده آی رسیده
دم مردن عزیز من کجایی آی کجایی
بابا طاهر


ستمگر از شهریار

برو ای یار که ترک تو ستمگر کردم
حیف از آن عمر که در پای تو من سرکردم
عهد و پیمان تو با ما و وفا با دگران
ساده دل من که قسم های تو باور کردم
به خدا کافر اگر بود به رحم آمده بود
زآن همه ناله که من پیش تو کافر کردم
تو شدی همسر اغیار و من از یار و دیار
گشتم آواره و ترک سر و همسر کردم

از تو بگذشتم و بگذاشتمت با دگران 
رفتم از کوی تو لیکن عقب سرنگران
ما گذشتیم و گذشت آنچه تو با ما کردی 
تو بمان و دگران وای به حال دگران

برو ای یار که ترک تو ستمگر کردم
حیف از آن عمر که در پای تو من سرکردم
عهد و پیمان تو با ما و وفا با دگران
ساده دل من که قسم های تو باور کردم
به خدا کافر اگر بود به رحم آمده بود
زآن همه ناله که من پیش تو کافر کردم
در غمت داغ پدر دیدم و چون در یتیم
اشک ریزان هوس دامن مادر کردم


از تو بگذشتم و بگذاشتمت با دگران 
رفتم از کوی تو لیکن عقب سرنگران
ما گذشتیم و گذشت آنچه تو با ما کردی 
تو بمان و دگران وای به حال دگران
شهریار


شیر مردا مولانا

چون ملک ساخته خود را به پر و بال دروغ
 همه دیوند که ابلیس بود مهترشان

همه قلبند و سیه چون بزنی بر سر سنگ 
 هین چرا غره شدستی تو به سیم و زرشان

شیرمردا تو چه ترسی ز سگ لاغرشان
برکش آن تیغ چو پولاد و بزن بر سرشان


من خود ان سیزدهم از شهریار

یار و همسر نگرفتم که گرو بود سرم
تو شدی مادر و من با همه پیری پسرم
تو جگر گوشه هم از شیر بریدی و هنوز
من بیچاره همان عاشق خونین جگرم
پدرت گـوهـر خود تا به زر و سیم فروخت
پدر عشق بسوزد که درآمد پدرم
عشق و آزادگی و حسن و جوانی و هنر
عجبا هیچ نیرزید که بی سیم و زرم
سیزده را همه عالم به در امروز از شهر
من خود آن سیزدهم کز همه عالم بدرم
تا به دیوار و درش تازه کنم عهد قدیم
گاهی از کوچه معشوقه خود می گذرم
تو از آن دگری رو مرا یاد تو بس
خود تو دانی که من از کان جهانی دگرم
از شکار دگران چشم و دلی دارم سیر
شیرم و جوی شغالان نبود آبخورم
سیزده را همه عالم به در امروز از شهر
من خود آن سیزدهم کز همه عالم بدرم
تا به دیوار و درش تازه کنم عهد قدیم
گاهی از کوچه معشوقه خود می گذرم

مولانا



قراضه چین از مولانا


ای عاشقان ای عاشقان آن کس که بیند روی او
شوریده گردد عقل او آشفته گردد خوی او
معشوق را جویان شود دکان او ویران شود
بر رو و سر پویان شود چون آب اندر جوی او
شاهان همه مسکین او خوبان قراضه چین او
شیران زده دم بر زمین پیش سگان کوی او
این عشق شد مهمان من زخمی بزد بر جان من
صد رحمت و صد آفرین بر دست و بر بازوی او
دلا بسوز که سوز تو کارها بکند         نیاز نیم شبی دفع صد بلا بکند ( آوازی)
شاهان همه مسکین او خوبان قراضه چین او
شیران زده دم بر زمین پیش سگان کوی او
این عشق شد مهمان من زخمی بزد بر جان من
صد رحمت و صد آفرین بر دست و بر بازوی او
جلوه گاه رخ او دیده من تنها نیست - ماه و خورشید همین آینه می*گردانند ( آوازی)
مولانا

بهرام گور از خیام نیشابوری


آن قصر که جمشید در او جام گرفت
آهو بچه کرد و روبه آرام گرفت
بهرام که گور می گرفتی همه عمر
دیدی که چگونه گور بهرام گرفت
ای دیده اگر کور نئی گور ببین
وین عالم پر فتنه و پر شور ببین
شاهان و سران و سروران زیر گلند
روهای چو مه در دهن مور ببین

خیام نیشابوری

خیام نیشابوری

شادی روحشان صلوات........

عاشق الشهدا

˙·٠●❤جــــوان عــــاشـق❤●٠·˙

تمامی حقوق مطالب برای زندگی در جوانی محفوظ می باشد